دوشنبه ، 8 فروردين 1390 ، 00:29

خون گرفتن

نوشته شده بوسیله محمد حمزه
به این مطلب رای دهید
(2 رای)

در طب قديم شرق، خون گرفتن از اصول مهم درمان بود و چون در این کتاب بسیار درباره آن خواهد آمد از باب مقدمه توضیحی آورده می‌شود. در قدیم از سه راه خون مي‎گرفتند: يكي از راه فصد کردن و دومی از راه زالو انداختن و سوم از راه حجامت کردن.

رازي و ابن سينا اين سه راه را به پزشكان اروپايي نیز نشان دادند. آنها فصد و زالو را پذيرفتند، ولي از پذيرفتن حجامت خودداري كردند. علت اين بود كه در بعضي كشورهاي اروپایی، زنهاي جادوگر بوقی را كه كم و بيش شبيه به شاخ حجامت بود بر سينة كساني كه مي‎خواستند از راه جادوگري به مراد خویش برسند مي‎نهادند. بعد از اینکه شاخ حجامت به اروپا رسيد، پزشكان اروپا بيمناك شدند كه اگر براي درمان بيمار حجامت را تجويز کنند، مردم آنها را جادوگر تصور كنند. اين بود كه حجامت را به كلي كنار گذاشتند، اما از فصد و زالو استفادة شايان كردند.[1]

فصد

پزشكان براي درمان بعضی از بيماريها فصد را تجویز می‌کردند و بعضي از آنها، با پيروي از جالينوس، در فصد كردن بيمار افراط مي‎كردند. امروز كه ما مي‎دانيم خون در بدن چگونه به وجود مي‎آيد و به چه ترتيب تجديد مي‎شود، از افراط جالينوس حيرت مي‎كنيم. وي به لحاظ اكتشافي كه در تشريح كرد، بر گردن علم پزشكي حق دارد، اما او مي‎گفت:

حتي چهل مرتبه فصد هم خطرناك نيست![2]

گاليلة ايتاليايي با اينكه پزشك نبود گفتة جالينوس را خطرناك مي‎دانست و مي‎گفت:

جالينوس كه گفته چهل بار فصد كردن هم بدون خطر است، تصور نموده كه خون بدن انسان آب يك رودخانه است كه از كوه جاري ميشود و هر قدر از آب آن بردارند كاهش نمييابد؛ غافل از اينکه بدن انسان يك محفظه محدود است كه از خارج به آن خون نميرسد و خود بايد خون بسازد. خوب است از راه فصد يا حجامت از خون آدمي بكاهند، ليكن نه به آن افراط.

دستور جالينوس طوري پزشكان اروپايي را براي فصد دلير كرد كه وقتي سلاطين فرانسه و اسپانيا در بستر مرگ مي‎افتادند، روزي يك بار آنان را فصد مي‎نمودند، به طوري كه بر اثر از بين رفتن خون، مرگ آنها تسريع مي‎شد.

يكي از سلاطين اروپا كه خيلي مورد فصد قرار گرفت لويي چهاردهم، پادشاه فرانسه، بود كه قبل از فوت هر دو پايش متورم گرديد. پزشكان او را فصد کردند تا بر اثر خروج خون از بدن ورم پاها از بين برود، اما ورم از بين نرفت تا اينكه زندگي را بدرود گفت.

جانشين او، لويي پانزدهم، نيز از بيماري آبله مرد، اما در روزهايي كه از آن بيماري در بستر بود، پزشكان هر روز با فصد از وي خون مي‎گرفتند بدون اينكه در معالجة مرض آبله مؤثر باشد.[3]

حجامت

ابن الاخوه مي‎گويد: حجامت را فايده بي‎شمار است و آن را خطر به مراتب كمتر از فصد است. حجّام[4] بايد سبك‌دست باشد و پس از تيغ‌زني باید بلافاصله شاخ را بيندازد. سبك‌دستي او و حذاقت وي در اين است كه به هنگام تيغ زدن هيچ دردي احساس نگردد. بهترين ساعت براي حجامت دو يا سه ساعت از روز بالا آمده است.[5] حجامت براي تسكين دادن سنگيني سر و پيشاني، احساس سوزش و درد در چشم، و بوي بد دهان مفيد است؛ اما در عين حال، نسيان و فراموشي هم مي‎آورد.

دلاكي كه به كار فصد نيز مي‎پردازد، بايد در حرفة خود تبحري به مراتب بيشتر از ديگران داشته باشد و معلومات نظري او مي‎بايد به مراتب وسيع‎تر از آن دلاكاني باشد كه حجامت مي‎كنند و يا موي می‌‌تراشند. او مي‎بايست اطلاعات جامعي از همۀ شريانها، وريدها[6] و اعصاب محيطي بدن داشته باشد، زيرا اين احتمال وجود دارد كه از وي بخواهند هر منطقه‎اي از بدن را فصد كند.

از فصّاد تازه‌‌كار خواسته مي‎شد ابتدا روي رگ‌برگهاي چغندر تمرين رگ‎زني كند. به علاوه، او را از انجام كارهاي دشوار که با دست انجام می‌گرفت برحذر مي‎داشتند تا نكند انگشتانش نرمي و حساسيت و كارآمدي خود را از دست دهد و ديگر نتواند به آساني محل رگي را كه زير پوست و گوشت است تشخيص دهد. به او حتي توصيه مي‎شد كه با كشيدن سرمه چشمهاي خود را تقويت كند. يك چنين فردي، در واقع، بين دلاك معمولي و جرّاح قرار دارد.

جراح پادشاه گللنده

گاهي اوقات، نوع بخصوصي از فصد مورد درخواست بود كه هيچ دلاكي نمي‎توانست آن را انجام بدهد. در يادداشتهاي تاورنيه، مربوط به مسافرت از اصفهان به گللنده كه در سال 1080 انجام گرفت، مطالبي دربارۀ يك هلندي نوشته شده كه جراحِ پادشاهِ گللنده بوده است. او مي‎نويسد:

شاه از يك سر درد شديد رنج ميبرد. پزشكان دربار چنين نظر دادند كه بايد از چهار منطقه زير زبان او خون گرفته شود، اما هيچ كس نبود كه بتواند اين كار را انجام بدهد. پزشكان هندي در جراحي سررشته نداشتند. از آنجا كه اندكي قبل از اين ماجرا پيتردولان هلندي Peter de Lan به عنوان جراح به خدمت شاه درآمده بود، از وي پرسيده شد که آيا ميتواند اين كار را انجام بدهد يا نه؟

او جواب داد: در جراحي كاري از اين سادهتر وجود ندارد.

چند روز پس از اين واقعه، شاه به جراح هلندي اطلاع داد كه فرداي آن روز آماده است تا چهار منطقه زير زبان او فصد بشود و همچنان كه اطبّاي مخصوص وي توصيه كردهاند، بايد مراقبت كند كه از اين چهار نقطه بيش از240 گرم خون گرفته نشود.

صبح روز بعد، دولان به دربار رفت و دو خواجه حرمسرا او را به اتاقي راهنمايي كردند و سپس چهار پيرزن وي را به حمام بردند و پس از آنكه لباسهايش را درآوردند، خوب سر و تن او مخصوصاً دستهايش را شستند. آنگاه داروهاي خوشبو به بدن او ماليدند و به جاي لباس خودش لباسي محلي بر وي پوشاندند و بعد او را به نزد شاه بردند و او در آنجا چهار ظرف از طلا ديد كه پزشكان شاه آنها را با دقت وزن كرده بودند.

جراح هلندي كار خود را آنچنان با مهارت انجام داد كه پس از گرفتن خون از زير زبان شاه چهار ظرف طلا، كه هر كدام 60 گرم خون جا ميگرفت، بدون كم و زياد پر شد و شاه آنچنان از عمل او خوشش آمد كه سيصد پاگود Pagod (معادل هفتصد كرون Crown ) به وي دستمزد داد.

ضرر فصد نکردن به موقع

صاحب کتاب ذخیره می‌نویسد:

من اندر خوارزم خواجه‌اي ديدم كه همسايه من بود و بامداد به روز آدينه نزد من اندر آمد و گفت که به باغ بيرون می‌خواهد رفت. فصل بهار بود و نبض به من نمود. دست برنهادم و گفتم:

فصد كن و استفراغ بكن، پس بيرون شو!

گفت:

امروز آدينه است، پس از نماز فصد كنم.

چون از مسجد جامع باز آمد، منش[7] بيشتر پديد آمد. فقاع خواست و يك دم فقاع بچشيد و قي خون آغاز كرد و بسيار خون برانداخت و اندر حال هلاك شد.[8]

رفع درد چشم با فصد

مردي به نام ابوداود- كه مكاري[9] ما بود و الاغها را نیز مي‎راند- مبتلا به چشم درد گرديد. چون بيماري‌اش شروع شد، دستور دادم فصد كند، ولي او عمل نكرد، بلكه بادكش (حجامت) نمود. دارويي كه با خود همراه داشت، به ميزان يك وقيه[10] بلكه زيادتر در گوش چكاند. من او را از اين كار بسیار نهي ‎كردم تا آنكه دلتنگ شدم. با اين حال، او از من قبول ننمود.

فرداي آن روز، حالش بدتر شد و چشم دردش شدت يافت كه تا آن وقت من چنان چشم دردي نديده بودم. ترس من بيشتر از تركيدن طبقات چشم و بيرون ريختن آنها بود، زيرا در نتيجه ورم شديد ملتحمه[11]، از تمام قرنيه به اندازه يك عدس بيشتر معلوم نبود. چون درد او را به ستوه آورد، فصدش كردم و سه رطل[12] و شايد زيادتر در دو مرتبه از او خون گرفتم و چشمش را از ترشحات پاك كردم. سپس، به چشمش گرد سفيد پاشيدم. آن روز به خواب رفت و دردش ساكت شد. فرداي آن روز بهبود يافت و همراهان از اين امر در تعجب ماندند.[13]

حکایتی از عروضی سمرقندی

در سنة سبع و اربعين و خمس مائة (547‌‌ق) كه ميان سلطان عالم، سنجر بن ملكشاه، و خداوند من، علاء الدنيا و الدّين الحسين بن الحسين خَلّدَ اللهُ تعالي مُلكَهُما وسُلطانَهُما، به درِ اَوبَه[14] مصاف افتاد و لشكر غور[15] را چنان چشم‌زخمي افتاد و من بنده در هرات متواري‌گونه همي‌گشتم، به سبب آنكه منسوب بودم به غور و دشمنان بر خيره هر جنسي همي‌گفتند و شماتتي همي‌كردند، در اين ميان، شبي به خانة آزادمردي افتادم و چون نان بخورديم و من به حاجتي بيرون آمدم، آن آزادمرد كه من به سبب او آنجا افتاده بودم مگر مرا ثنايي مي‎گفت كه:

مردمان او را شاعر شناسند و بيرون از شاعري خود مردي فاضل است و در نجوم و طب و ترسّل[16] و ديگر انواع متبحّر است.

چون به مجلس باز آمدم، خداوند خانه مرا احترامي ديگرگون كرد؛ چنانكه محتاجان كنند. و چون ساعتي بود، به نزديك من نشست و گفت:

اي فلانی، يك دختر دارم و بيرون از وي كس ندارم و نعمتي هست. اما اين دختر را بیماری‌اي هست كه در ايام عُذر[17]، ده- پانزده مَن[18] سرخي از وي برود[19] و او عظيم ضعيف ميشود. و با طبيبان مشورت كرديم و چند كس علاج كردند، هيچ سود نداشت. اگر ميبندند،[20] شكم برميآيد و درد همي گيرد و اگر بگشايند، سيلان ميافتد و ضعف پديد ميآيد. و همي ترسم كه نپايد و يكبارگي قوّت ساقط گردد.

گفتم:

اين بار كه ضعف پديدار آيد مرا خبر كن!

چون روزي دَه برآمد[21]، مادر بيمار بيامد و مرا ببرد و دختر را پيش من آورد. دختري ديدم به غايت نيكو، دهشت‌زده، و از زندگاني نااميد شده. هميدون در پاي من افتاد و گفت:

اي پدر، از بهر خداي مرا فريادرس كه جوانم و جهان ناديده!

این سخن را با چنان پریشانی بگفت ‎كه آب از چشمان من بجست، گفتم:

دل فارغ دار كه اين سهل است.

پس، دست بر نبض او نهادم، قوي يافتم و رنگ و روي هم بر جاي بود و از امور عشره بيشتر موجود بود چون: امتلا و قوّت و مزاج و سحنه[22] و سنّ و فصل و هوای بلد و عادت و اعراض ملائمه و صناعت.

فصّادي را بخواندم و بفرمودم تا از هر دو دست او رگ باسليق [23]بگشود و زنان را از پيش او دور كردم. و خوني فاسد همي‌رفت، پس به امساك و تسريح[24] درم سنگي[25] هزار خون برگرفتم و بيمار بيهوش بيفتاد. پس بفرمودم تا آتش آوردند و برابر او كباب همي‌كردم و مرغ همي‌گردانيدم تا خانه از بخار كباب پر شد و بر دماغ او رفت و با هوش اندر آمد، بجنبيد و بناليد. پس شربتي بخورد.

و مفرّحي ساختم او را معتدل، و يك هفته معالجت كردم. خون به جاي باز آمد و آن علت زايل شد و عذر به قرار خويش باز آمد[26]. او را فرزند خواندم و او مرا پدر خواند، و امروز مرا چون فرزندان ديگر است.[27]²

 

 

 

 


[1]. ابن سينا نابغه‌اي از شرق، ص 188.

[2]. انتساب اين جمله به جالينوس بعيد و دور از واقع است.

[3]. ابن سينا نابغه‌اي از شرق، ص 196 و 197.

[4]. حجّام: بر وزن نجّار، کسی که شغلش حجامت است.

[5]. ساعات اولیه روز منظور است.

[6]. ورید: سیاهرگ، رگی که خون را به قلب برمی‌گرداند.

.[7] مَنش: تغییر حال شخص بیمار.

[8]. سيد اسماعيل جرجاني ،ذخيره خوارزمشاهي ،بنياد فرهنگ ايران،1355، ص 208.

[9]. مکاری: کسی که اسب یا شتر کرایه می‌دهد.

[10]. وقیه: هفت مثقال.

[11]. ملتحمه: لایه بیرونی چشم.

.[12] رطل: معیار سنجش است که در هر ناحیه با دیگر نواحی تفاوت داشته است. در بعضی بلاد هر رطل معادل 1.5 کیلو بوده است. رطل طبی معادل 90 مثقال و قریب نیم کیلو است.

[13]. ترجمه قصص و حكايات المرضي، ص 24 - 26.

[14]. ظاهراً نام مکانی است.

[15]. غور: ناحیه‌ای کوهستانی در افغانستان میان هرات و غزنه (قاموس الاعلام ترکی) سرزمینی کوهستانی که امروزه آن را هزاردستان نامند. (لغت‌نامه دهخدا).

[16]. ترسل: نامه‌نگاری، یکی از کارهای دبیران در کاخ سلاطین نامه‌نگاری بود.

.[17] عادت ماهانه زنان.

[18]. هر من طبی معادل 160 مثقال صیرفی است و هر چهار مثقال صیرفی معادل پنج مثقال طبی است به نظر نواب مرحوم. (قرابادین عقیلی)

[19]. خون از او مي‌رود.

[20]. اگر جلوی عادت را بگیرند.

.[21] ده روز گذشت.

[22]. سحنه: اصطلاحی طبی است به این معنا که حالتی از بدن در فربهی و لاغری و سستی و سختی و اعتدال؛ رنگ و روی بدن نیز گویند.

[23]. باسليق: شاهرگ بازو را می‌گویند.

.[24] تسريح: رها کردن. زمانی که تسریح با امساک ترکبب شوند معنای گرفتن و رها کردن پی‌در‌پی می‌دهد.

.[25] هر درم سنگی در طب 2/1 گرم است بنا بر نظر حکیم رازی.

[26]. روال دیدن عادت ماهانه‌اش درست شد.

[27]. چهار مقاله، مقالت چهارم.

محمد حمزه

محمد حمزه

E-mail: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید
مطالب بیشتری که در این بخش خواهید یافت: « محمد بن زکریای رازی جنديشاپور: شهر طب و طبابت »
Login to post comments

دکتر محسن ناصری

دکتر محسن ناصری
پزشک و متخصص فارماکولوژی

استاد طب سنتی ایران

عضو هیئت علمی دانشگاه

تلفن مطب:  22865212

روزهای یکشنبه و چهارشنبه از ساعت 16 تا 20

خ شریعتی- بالاتر از حسینیه ارشاد- خ قبا

تلفن پیک دارو بعد از ویزیت:   09109104047